۱- فیلم با آهنگ کلاسیک «سرود زندان فولسام» توسط جانی کَش شروع میشود. این آهنگ از چند لایهی معنایی تشکیل شده است. البته که موضوع این آهنگ زندان است و ما هم هماکنون در زندان به سر میبریم، اما جالب است بدانید که جانی کَش این آهنگ را در سال ۱۹۶۸ واقعا بهطور زنده برای زندانیان زندان فولسامِ کالیفرنیا اجرا کرده بود. او با این آهنگ به صدای ضعیفان که به عنوان پَستترین اعضای جامعه دیده میشوند تبدیل میشود و کُل جوخهی انتحاری هم به آدمهای ضعیف و منفور میپردازد. تم اصلی فیلم «کنترل» است. آماندا والر یگانِ ویژهی ایکس را کنترل میکند، ستارهی دریایی بیگانه ذهنِ قربانیانش را کنترل میکند، تینکر ستاره را کنترل میکند، دیکتاتورهای دولتی تینکر را کنترل میکنند و مبارزهای انقلابی کشور هم برای به دست آوردن کنترل تلاش میکنند. تفاوت رتکچر در مقایسه با دیگران این است که او بیش از کنترل کردن زورکی موشها، وفاداریشان را هدایت میکند. پس جانی کَش حکم صدای کسانی را که توسط قدرتمندان سرکوب میشوند دارد و در اینجا آماندا والر نمایندهی آن قدرتمندان است.

۲-نقشآفرینی دکتر زندان که ردیاب منفجرشونده را داخل گردنِ سِوانت با بازی مایکل روکر جاسازی میکند، برعهدهی جان آسترندر است. جان آسترندر نمادینترین نویسندهی تاریخ کامیکبوکهای جوخهی انتحاری و خالق کاراکتر آماندا والر است که فیلم جیمز گان بیشترین تاثیر را از داستانهایش گرفته و گان از این طریق خواسته بهش اَدای احترام کند. گرچه تیم جوخهی انتحاری نخستینبار در سال ۱۹۵۹ توسط رابرت کِنایر و راس آندرو معرفی شد، اما بازتعریف مُدرنِ این تیم در سال ۱۹۸۷ توسط جان آسترندر بود که به موفقیت و محبوبیتِ فعلی کامیکهای جوخهی انتحاری منجر شد. همچنین، نام کاراکتری که جان آسترندر ایفا میکند، دکتر فیتزگیبون است که درواقع اشارهای به لَری فیتزگیبون، دوست بسیار قدیمی گان که از زمان کودکیشان همسایهی یکدیگر بودهاند است (در تکتک فیلمهای گان حداقل یک کاراکتر با اسم فیتزگیبون یافت میشود).

۳-یکی دیگر از افراد مهمی که نقش غیرعلنیِ مختصری در فیلم ایفا میکند، یکی از بازیگران قسمت دوم نگهبانان کهکشانِ جیمز گان است. خانم پام کلمنتیئف که نقش مَنتیس را در دنیای سینمایی مارول ایفا میکند، در صحنهای که اعضای جوخهی انتحاری در جستجوی تینکر به یک کافه سر میزنند، برای لحظات بسیار گذرایی در قامت خواننده و رقاصِ کافه روی استیج دیده میشود.

۴-درحالی که آماندا والر بلاداسپورت (اِدریس البا) را با اعضای تیمش آشنا میکند، برای لحظات گذرایی سهتا از تبهکاران کمترشناختهشدهی کامیکهای بتمن در پسزمینه به چشم میخورند. مرد کچلی که نام ماههای سال را روی سرش خالکوبی کرده است، کَلندرمن یا مرد تقویمی نام دارد. او که یکی از مسخرهترین تبهکاران بتمن است، همانطور که از اسمش قابلحدس است، جرایمش را براساس تاریخها و تعطیلات بهخصوص تقویم انجام میدهد. آن یکی که در کنار مرد تقویمی درحال خندیدن دیده میشود، جرمی تِل نام دارد که به «دابلداون» معروف است. جرمی که یک کلاهبردار و قمارباز بوده پس از کُشتن حریفش در بازی پوکر توسط یک سری ورقهای جادویی نفرین میشود. بعد از این اتفاق دابلداون میتواند ورقهای جادویی چسبیده به بدنش را جدا کرده و آنها را در قالب اجسام تیز و بُرنده به سمت دشمنانش پرتاب کند. اما شاید باحالترینشان این زندانی خانم باشد که سراسر بدنش با اشکال هندسی رنگارنگ پوشیده شده است؛ این تبهکار که کِلایدِسکوپ نام دارد نه خودش، بلکه نحوهی آفرینشش در کامیکها جالبتوجه است. دیسی در دههی ۸۰ یک سری کامیکبوک منتشر میکرد که خوانندهها میتوانستند کاراکترهای جدید خودشان را پیشنهاد بدهند و از آنها در داستانهای این مجموعه استفاده میشد. کِلایدِسکوپ مخلوق کریس لاتون و نانسی مِی لاتون از ایالات ماساچوست است که اتفاقا جیمز گان در تیتراژ فیلم هم ازشون تشکر کرده است.

۵-کورتو مالتیز، کشور خیالی واقع در آمریکای جنوبی که محل وقوع اتفاقات فیلم است، تاریخ تیره و تاریکی در کامیکبوکهای دیسی دارد. در کامیک افسانهای شوالیهی تاریکی بازمیگردد اثر فرانک میلر، رییسجمهور ایالات متحده به سوپرمن دستور میدهد که برای سرکوب شورشیهای کمونیستِ این کشور وارد عمل شود و سوپرمن هم اطاعت میکند. اما در ادامه، اتحاد جماهیر شوروی دخالت آمریکا را با هدف قرار دادن سوپرمن با بمب هستهای تلافی میکند. همچنین، در فیلم بتمنِ تیم برتون هم از کورتو مالتیز نام بُرده میشود. ویکی وِیل، ژورنالیستِ عکاسی که نقش معشوقهی بروس وین را در این فیلم ایفا میکند، قبل از اینکه به گاتهام سفر کند، چند هفتهای را در کورتو مالتیز برای عکاسی از اتفاقات پس از انقلاب این کشور گذرانده بود.

۶-در صحنهای که آماندا والر کاراکتر پیسمیکر با بازی جان سینا را به عنوان یک تیرانداز ماهر معرفی میکند، بلاداسپورت نسبت به اینکه قابلیتهای پیسمیکر هیچ فرقی با خودش ندارند اعتراض میکند. در ظاهر بلاداسپورت و پیسمیکر تنها اعضای جوخهی انتحاری هستند که قابلیتهای یکسانی دارند. دلیلش این است که پیسمیکر نه به خاطر مهارتهای تیراندازی، بلکه بهعنوان مامور مخفی والر به خاطر انگیزهها و بیاخلاقیش انتخاب شده بود. در نتیجه، این صحنه خیانت پیسمیکر، غافلگیری پایانی فیلم رو زمینهچینی میکند.

۷-لباسِ ریک فلگ برخلاف جوخهی انتحاریِ دیوید آیر و درست مثل همتای کامیکبوکیش زردرنگ است. اما نکتهی جالبش که احتمالا خفنترین ایستر اِگ این فیلم باشد، در نقاشی چاپشده روی لباس ریک یافت میشود: این نقاشی یک خرگوش با لباسی سفیدرنگ مُنقش به حروف «دبلیو. بی» و همراه با یک شنل سرخ را به تصویر میکشد که تابلویی در دستش دیده میشود. واضح است که «دبلیو و بی» نشانهی کمپانی برادران وارنر است. خرگوش ارجاعی به کاراکتر باگزبانی که به برادران وارنر تعلق دارد است و شنل سرخ هم تداعیگرِ شنل سوپرمن، نمادینترین ابرقهرمان دیسی که باز هم به برادران وارنر تعلق داره است. روی تابلوی خرگوش جملهی «موانع فرصت هستند» به زبان اسپانیایی نوشته شده است. حتما یادتان است که دیزنی جیمز گان را بهطرز ناعادلانهای به خاطر یک سری توییتهای جنجالبرانگیز قدیمی، موقتا اخراج کرد. اما جدایی او از دنیای سینمایی مارول و عقب اُفتادن تولید نگهبانان کهکشان ۳ به فرصتِ ایدهآلی برای ساخت جوخهی انتحاری تبدیل شد. به بیان دیگر، لباس ریک حکم زباندرازی نامحسوسِ جیمز گان به دیزنی را دارد.

۸-در صحنهای که کینگ شارک معرفی میشود، او دارد به کتاب خواندن تظاهر میکند. این کتاب که «تنوع تجربهی دینی» نام دارد، یکی از آثار برجستهی ویلیام جیمز، فیلسوفِ آمریکایی است. ویلیامز در این کتاب به جای دینهای سازمانیافته، از تجربهی دینی انفرادی به عنوان ستون فقراتِ زندگی دینی یاد میکند. در جوخهی انتحاری هم تحولِ کاراکترها طی تجربهی این دیدگاه اتفاق میاُفتد. برای مثال، بیداری معنوی بلاداسپورت که به سرپیچی از دستور آماندا والر برای لاپوشانی کردن نقش دولت آمریکا در جنایتهای کورتو مالتیز منجر میشود، نه از طریق خدمت به یک سازمان، بلکه به وسیلهی باور پیدا کردن به انسانیتِ افرادِ پیرامونش امکانپذیر میشود.

۹-در اواخر فیلم پولکاداتمن از کُشته شدن میلتون، رانندهی مینیبوس همراه گروه، عمیقا ناراحت میشود. در اتفاقی بامزه نه تنها هارلی کویین اصلا نمیداند که میلتون چه کسی است، بلکه بلاداسپورت هم از ابراز ناراحتی پولکاداتمن به خاطر کشته شدن سیاهیلشگری که کسی حتی اسمش را به یاد نمیآورد تعجب میکند. این صحنه جدا از اینکه یه جوک خندهدار است، بار تماتیک هم دارد. حق با بلاداسپورت است. ما مخاطبان فیلم هم به میلتون اهمیت نمیدهیم. به بیان دیگر، او بیارزش و بیمصرف است. درست همانطور که اعضای جوخهی انتحاری از نگاه آماندا والر از بیمصرفهایی که مرگ و زندگیشان هیچ تفاوتی نمیکند تشکیل شدهاند. جیمز گان اما از طریق میلتون بهمان نشان میدهد که ما هم میتوانیم با ابراز بیتفاوتی نسبت به جانِ انسانهای طردشده، ظلمدیده و بینام و نشان به اشتباه والر دچار شویم و سپس، از طریق تاکید روی اهمیت مرگ یک سیاهیلشگر بینام و نشان، ما را مجبور میکند تا با به خاطر سپردن اسم میلتون، او را به عنوان یه انسان واقعی به رسمیت بشناسیم. همچنین، قابلذکر است که ناراحت شدن پولکاداتمن از مرگ میلتون یک دلیل فرامتنی هم دارد: خالق این کاراکتر در کامیکها، میلتون فینگر نام دارد.

۱۰-در صحنهای که اعضای جوخهی انتحاری تینکر را تهدید میکنند تا بهشان برای نفوذ به یوتنهایم کمک کند، هارلی میگوید: «اگه بفهمیم پلاک ماشینت رو شخصیسازی کردی، میمیری». گرچه در ابتدا به نظر میرسد که این تکه دیالوگ چیزی بیش از یک شوخی خندهدار نیست، اما درواقع اشارهی نامحسوسی به جوکر، معشوقهی سابقِ شرورش است. در فیلم نخست جوخهی انتحاری ما میبینیم یکی از روشهایی که شاهزادهی جُرم و جنایت خودشیفتگیاش را ابراز میکند، انتخاب پلاک مسخرهای برای ماشینش است که عبارت «هاهاها» روی آن حک شده است.
تانوس پس از جمعآوری شش سنگ ابدیت در انتقامجویان: جنگ ابدیت، موفق شد نیمی از همه افراد جهان را با یک ضربه محکم و ناگهانی از بین ببرد. اقدامات او در انتقامجویان: پایان بازی خنثی شد اما بازگشت به شرایط عادی، به یکباره اتفاق نیافتاد. همه افراد از دسترفته، پنج سال بعد توسط اسمارت هالک (مارک روفالو) بازگردانده شدند. اولین فیلم دنیای سینمایی مارول پس از انتقامجویان: پایان بازی، مرد عنکبوتی: دور از خانه بود که نشان داد مردم عادی به درگیری انتقامجویان و تانوس، چه عکسالعملی نشان دادند. البته که سایر فیلمهای دیگری هم که پس از انتقامجویان: پایان بازی اکران میشوند، عواقب آن اتفاق را بررسی خواهند کرد.
طرح داستان جاودانگان هزاران سال را شامل میشود اما به هر حال، این فیلم اثری خواهد بود که بعد از اکران شانگچی و افسانه ده حلقه، حوادث پس از انتقامجویان: پایان بازی را شرح میدهد. جاودانگان توسط کلویی ژائو کارگردانی شده است و بازیگران آن، افراد مطرحی هستند و داستان آن درباره گروهی از بیگانگان باستانی و فوقالعاده قدرتمند است که هزاران سال به طور مخفیانه روی زمین سکونت داشتهاند. این فیلم دقیقا دنباله مستقیم فیلم انتقامجویان: پایان بازی نیست اما به نظر میرسد بخش مهمی از داستان آن، از نبرد نهایی انتقامجویان در برابر تانوس منشعب میشود. اما کدام مضامین فیلم انتقامجویان: پایان بازی با فیلم جاودانگان ارتباط مستقیم دارد؟

دومین تریلر کامل فیلم جاودانگان با صحنهای از آیاک (سلما هایک) آغاز میشود که وقایع اصلی انتقامجویان: جنگ ابدیت و انتقامجویان: پایان بازی را برای ایکاریس (ریچارد مدن) بازگو میکند و به او میگوید که بازگشت ناگهانی جمعیت، انرژی لازم و اولیه برای ظهور را تأمین میکند. در ادامه تصاویر کوتاهی از فاجعهای قریبالوقوع و همچنین فرصت هفت روزه برای جمعآوری بقیه جاودانگان، به نمایش گذاشته میشود و میتوان گفت که ضربه اسمارت هالک، به طور رسمی، عوارض جانبی غیرمنتظرهای را به همراه داشته که زمین را در معرض خطر قرار داده است. آنچه ظهور در پی دارد، مشخص نیست اما اگر جاودانگان تنها کسانی هستند که پس از هزاران سال عدم مداخله در تاریخ بشر، میتوانند جلوی عواقب را بگیرند، احتمالا فاجعهای که توسط ضربه ناگهانی هالک به وجود آمده است، یکی از خطرناکترین رویدادهای تاریخ دنیای سینمایی مارول باشد. این احتمال وجود دارد که این حادثه، دویانتها را بیدار کند، توجه سلستیال ها را به خود جلب کند یا حتی چالشی قویتر در پی داشته باشد.
در آغاز فیلم انتقامجویان: پایان بازی، قهرمانان باقیمانده زمین، دور هم جمع میشوند تا درباره وضعیت جهان مشورت کنند. اوکویه (دانای گوریرا) میگوید زمینلرزههایی در زیر آب در نزدیکی سواحل آفریقا رخ داده است. بیوهی سیاه (اسکارلت جوهانسون) میپرسد واکاندا چگونه با این وضعیت کنار میآید و اوکویه در پاسخ میگوید: «این زلزله در زیر اقیانوس اتفاق افتاده است. ما در واقع با عدم دخالت خود، به آن رسیدگی میکنیم.» این جمله شاید بهعنوان یک دیالوگ اضافی تفسیر شده باشد که هیچ معنایی برای آینده دنیای سینمایی مارول ندارد اما بسیاری از افراد آن را اشارهای به نیمور و آتلانتیس میدانند.
نویسندگان انتقامجویان: پایان بازی، نظریه نیمور را رد کردهاند اما این تبادل نظر درباره زمینلرزهها هنوز میتواند نوعی مرجع برای دنیای سینمایی مارول باشد. این احتمال وجود دارد که زمینلرزهها نه با آتلانتیس، بلکه با دویانتها ارتباط داشته باشند. دویانتها یک شاخه ژنتیکی از انسانها و دشمنان زیرزمینی جاودانگان هستند. آنها در کمیکهای مارول در شهر زیرزمینی لموریا زندگی میکردند که در زیر اقیانوس واقع شده است. این احتمال وجود دارد که این ضربه ناگهانی، باعث ایجاد جنگ داخلی یا درگیری دیگری بین دویانتها شده باشد. در تریلر دوم فیلم جاودانگان، به نظر میرسد که یک سونامی آغاز شده است و سپس یک دویانت برای مبارزه با ایکاریس که شبیه سوپرمن است، از اقیانوس خارج میشود. همه این موارد میتواند نشان از ارتباط بین جملات اوکویه درباره زلزله زیر آب در انتقامجویان: پایان بازی و هر فاجعهای باشد که دویانتها در فیلم جاودانگان باعث ایجاد آن میشوند.

جاودانگان چگونه تحت تأثیر این ضربه ناگهانی قرار گرفتند و وقتی بسیاری از اعضای آنها ناپدید شدند، چه کردند؟ همچنین کدام یک از آنها ناپدید شدند و کدام یک زنده ماندند؟ پاسخ این سؤالات میتواند تأثیر زیادی بر داستان داشته باشد. به نظر میرسد آیاک رهبر جاودانگان در دنیای سینمایی مارول است اما شاید آیاک که رهبر آنها در کمیکها نیست، این موقعیت و جایگاه را در نتیجه ضربه محکم و ناگهانی هالک به دست آورده باشد.
رهبر قبلی جاودانگان در هزاران سال قبل، ممکن است تینا (آنجلینا جولی)، درویگ (بری کیوگان) یا ایکاریس بوده باشد. متناوبا آیاک ممکن است پیش از این هم رهبر گروه بوده باشد و همانطور که از تریلرها مشخص است، او کسی است که برای هدایت تیم در ماموریت جدیدشان برای نجات جهان باز میگردد. در هر صورت، جاودانگان هزاران سال است که وجود دارند و با وجود عمر طولانی خود، هرگز فاجعهای به این اندازه را تجربه نکردهاند. بنابراین پس از زنده شدن همه، بازگشت شرایط به حالت قبل، چندان هم ساده نبوده است
وجود یک شرور درست و حسابی درست به اندازهی قهرمان اصلی در فیلمهای سینمایی اهمیت دارد. در هر صورت نباید فراموش کنیم که اگر فتنههای او نباشد، قهرمان داستان چالشی پیش رو ندارد که بخواهیم در حل کردنشان با او همراه شویم.
شرورها فقط مختص دنیای سینمایی DC و مارول نیستند و تقریبا در همهی ژانرهای سینمایی حضور دارند. اهداف آنها هم میتواند از بیرون کردن یک خانواده از خانهی آبا و اجدادیاشان تا نابود کردن جهان متغیر باشد. در هر صورت اهداف آنها هرچه باشد برای نویسندهها مهم است که شروری واقعی، چند بعدی با اقداماتی باورپذیر را خلق کنند.
شخصیتهای شرور در فیلمهای سینمایی معمولی، محکوم به شکست هستند؛ زیرا مخاطب عام به پایان خوش معتاد است و دوست دارد ابرقهرمان را پیروز و اوضاع را گلوبلبل ببیند. اگر با دقت بیشتری به فیلمهای سینمایی نگاه کنیم به این نکته پی میبریم که بسیاری از آنها با فرمول خاصی شکست میخورند که از اشتباهاتی که خودشان مرتکب میشوند، سرچشمه میگیرد.
در این مقاله نگاهی داشتیم به ۱۴ کلیشهی رایج که شخصیتهای منفی و اشرار فیلمهای سینمایی با ارتکاب آنها خودشان را به نابودی میکشانند؛ بنابراین اگر برای شما هم سؤال است که چرا این موجودات به ظاهر مخوف در زمان درست کار درست را انجام نمیدهند، در ادامه با ما همراه باشید.
آخر خط است و قهرمان داستان در چنگال شخصیت منفی گرفتار شده و پیروزی نزدیک است. گویا همه چیز برای مرگ تراژیک قهرمان در ایدئالترین حالت ممکن است که ناگهان شرور قصه که دیگر نمیتواند افکارش را در سرش نگه دارد، سخنرانی طولانی و غرایی را آغاز میکند و تصمیم میگیرد همهی افکار پلیدش را تعریف کند.
در اکثر فیلمهای سینمایی وقتی این نوع مونولوگهای طولانی آغاز میشود میتوان حدس زد که شکست او نزدیک است و قهرمان داستان احتمالا با یک حرکت گانگستری دوباره کنترل اوضاع را به دست میگیرد. اجازه بدهید برای روشن شدن موضوع چند نمونه از کلیشههای رایج تاریخ سینما را مثال بزنیم.
در وسترن محبوب و دوستداشتنی «خوب، بد، زشت» (The Good, the Bad, and the Ugly) شخصیت زشت یا همان توکو توسط مهاجم کینهتوز گیر افتاده و تنها یک شلیک با مرگ فاصله دارد اما مشخص نیست در این لحظه چه فعل و انفعالات شیمیایی در مغز شرور قصه به وقوع میپیوندد که ناگهان تصمیم میگیرد روندی که برای گیر افتادن توکو طی کرده است را توضیح دهد. در این لحظه توکو فرصت را غنیمت میشمارد و با یک گلوله دخل مهاجم را میآورد. در این سکانس دیالوگی بیان میشود که میتواند سرمشق خوبی برای همهی فیلمهای سینمایی باشد؛ «وقتی مجبوری شلیک کنی… شلیک کن، حرف نزن!»
یا در«گودزیلا در برابر کنگ» (Godzilla vs. Kong) والتر سیمونز مدیرعامل شرکت ایپکس سایبرنتیک در حال سخنرانی طولانی دربارهی برنامههای آیندهاش است که متوجه حضور مکاگودزیلا پشت سرش نمیشود و خیلی زود گرفتار چنگالهای این هیولای مکانیکی میشود. در صورتی که اگر بیان افکارش را به زمان مناسبتری موکول میکرد امکان نداشت متوجه حضور هیولایی در آن ابعاد نشود!
در هر صورت شرورها و شخصیتهای منفی فیلمهای سینمایی برای غیرقابلپیشبینی بودن باید این نکته را در نظر داشته باشند که اجرای نقشههای شیطانی شبیه مسابقهی ماراتن است، نه دوی سرعت؛ بنابراین لزومی ندارد با سرعت از خط پایان عبور کنند فقط باید حواسشان به جزئیات باشد و نقشه را کمکم پیش ببرند.
قهرمان و شرور سرانجام با یکدیگر روبهرو میشوند و قهرمان هم در آسیبپذیرترین حالت ممکن قرار دارد و مناسبترین گزینه برای مردن است اما مشخص نیست که چرا شرور به جای کشتن دشمن تصمیم میگیرد به دلایل نامشخصی او را زنده نگه دارد. نتیجه هم مشخص است؛ قهرمان فرصت کافی برای جمع و جور کردن خودش را پیدا میکند و دخل دشمن را میآورد.
در فیلمهای سینمایی به ویژه فیلمهای ابرقهرمانی از این تکنیک زیاد استفاده میشود؛ زیرا رویارویی شرور و قهرمان بار دراماتیک زیادی دارد و همهی مخاطبان از ابتدای فیلم منتظر این سکانس هستند. پس کارگردان تصمیم میگیرد این موقعیت رویایی را از دست ندهد و آن را در طول فیلم چند بار تکرار کند. اجازه بدهید این بار یکی از فیلمهای سهگانهی بتمن کریستوفر نولان را مثال بزنیم.
در فیلم «شوالیهی تاریکی برمیخیزد» (The Dark Knight Rises)، بین (تام هاردی) بهعنوان ابر شرور داستان بعد از اینکه کمر بتمن (کریستین بیل) میشکند به جای اینکه کار دشمن دیرینهاش را تمام کند ، او را به زندان دورافتادهای میبرد اما هدفش از این کار چیست؟ فقط میخواهد بتمن نابود شدن گاتهام را از تلویزیون زندان تماشا کند. نتیجه؟ بتمن فرصت کافی برای بهبود آسیبهای وارده را پیدا میکند و نهایتا با قدرت بیشتری به گاتهام برمیگردد و بین را شکست میدهد.
این ایدهی کلیشهای در برنامهی تلویزیونی بتمن در دههی ۶۰ میلادی بارها و بارها تکرار شد. مثلا ابر شرور داستان، بتمن و رابین را به یک ماشین مرگ پیچیده میبست و خودش اتاق را ترک میکرد و اصلا هم به ذهنش خطور نمیکرد که ممکن است به نحوی فرار کنند!
از دنیای DC فاصله میگیریم و سراغ «شرلوک هولمز: بازی سایهها» (Sherlock Holmes: A Game of Shadows) میرویم. در ابتدای فیلم پروفسور موریارتی (جرد هریس)، شرلوک هولمز (رابرت داونی جونیور) را ملاقات میکند و به جای این که دخلش را بیاورد به یک تهدید ملایم اکتفا میکند.
در هر صورت شخصیتهای منفی قصهها نمیتوانند هم یک مغز متفکر جنایتکار باشند و هم در شرایط بحرانی مثل یک نجیبزادهی تمامعیار به دشمنانشان هشدار بدهند تا خودشان را از مهلکه خلاص کنند!
قبل دربارهی مونولوگ های طولانی در زمان نامناسب بهعنوان یکی از عادتهای بدِ شرورها صحبت کردیم اما آنها مستعد ارتکاب اشتباهات مرگبارتری هم هستند. شرورها کل نقشههای پلیدشان را آنهم با همهی جزئیات برای هر کس که گوش شنوایی داشته باشد، شرح میدهند.
یکی از نمونههای کلیشهای این اشتباه زمانی است که شرور قصه خبر ندارد صحبتهایش ضبط میشود. در جدیدترین نمونه سراغ فیلم «اکنون مرا میبینی ۲» (Now You See Me 2) میرویم؛ جایی که سوارکاران آدم بدها را مجبور به اعتراف میکنند و بعد صحبتهایشان را یواشکی ضبط میکنند و فیلم را روی صفحه نمایشی بزرگ در تاور بریج نمایش میدهند!
البته همیشه هم اعترافات شخصیتهای منفی ضبط نمیشود. اگر نیات پلیدشان را جلوی جمعیت زیادی نشان دهند، کمابیش همان اتفاق بالا برایشان رخ میدهد. مثلا شخصیت رانسم (کریس ایوانز) در «چاقوکشی» ( Knives Out) که انصافا شرور خوبی هم بود وقتی کنترلش را از دست میدهد و جلوی همه به مارتا (آنا د آرماس) حمله میکند، دستش رو میشود.
در حقیقت اگر آدم بدهای قصه بتوانند احساساتشان را کنترل کنند، همه را مثل رواندرمانگر نبینند و از افکارشان صحبت نکنند، میتوانند بهسادگی پیروز شوند.
منبع وجاتون
قسمت اول
در سال ۱۹۸۳، سوپرمن روی کاور شماره ۱ کمیک Action Comics قرار گرفت و یک ماشین را به تکه سنگی کوبید تا دیسی دیگر آن انتشارات سابق نباشد. اما دیسی قبل از سوپرمن چه شکلی بود؟ این انتشارات چه داستانهایی را روایت میکرد و شخصیتهای آن داستانها حالا کجا هستند؟ در این مطلب به سراغ پنج شخصیت دیسی میرویم که قبل از سوپرمن، به مخاطبان معرفی شده بودند.

جک وودز، مأمور قانون تگزاسی، افتخار این را دارد تا به عنوان اولین شخصیتی که در کمیکها دیسی معرفی شده، شناخته شود. در سال ۱۹۳۵، انتشارات نشنال الاید (National Allied Publications)، که بعداً نام دیسی کامیکز را به خود گرفت، اولین شماره کمیک New Fun Comics را منتشر کرد که داستان جک وودز روی کاور آن به تصویر کشیده شد. از آن جایی که سری New Fun Comics یک اثر آنتالوژی بود، حضور جک در این کمیک محدود بود. در واقع حتی نیاز نبود تا برای خواندن داستان جک، این کمیک را بخرید. شاید امروز خیلی عجیب به نظر برسد که یک ماجرای کامل روی کاور روایت شود اما در در سال ۱۹۳۵، صنعت کمیک بوک هنوز در حال رشد بود.
جک وودز یک رنجر تگزاسی بود که شبیه دکتر آلن گرنت از فرانچایز Jurassic Park لباس به تن میکرد. ماجراهای او در دوران غرب وحشی آمریکا جریان داشتند و به صورت بخشهای سریالی شده روایت میشدند. طبق نوشتهای در شماره ۱ کمیک New Fun Comics، جک وودز از روی شخصیتی از یک سریال قدیمی یونیورسال پیکچرز با نام Rustlers of the Red Gap ساخته شده بود که خود این سریال نیز الهام گرفته از مجموعه خاطرات منتشر شده بوفالو بیل در سال ۱۹۱۶ با نام The Great West That Was بود. آخرین ماجراجویی جک در غرب وحشی در شماره ۴۲ کمیک Adventure Comics منتشر شد و از آن وقت به بعد، دیگری خبری از این رنجر نشد. آخرین داستان او با این کلیفهنگر تمام شد که جک وودز به جرم قتل دستگیر شده بود.

برادران روسو بیشتر فیلمهای کاپیتان آمریکا را ساختند و کاپیتان آمریکا را بهعنوان یکی از بهترین شخصیتهای دنیای سینمایی مارول معرفی کردند اما کاپیتان آمریکا: نخستین انتقامجو به کارگردانی جو جانستون، داستان اصلی و اولیه این کاراکتر را با همان عناصر آشنا بیان کرد؛ یک مربی مرده، یک عشق، یک فداکاری بزرگ و غیره.
در این فیلم، تصاویری تند و خشن و اکشن از نبردهای زمان جنگ ارائه میشود و در کنار آن، داستان به فعالیت اولیه استیو بهعنوان یک ابزار تبلیغاتی میپردازد اما به هر حال، نخستین انتقامجو در نهایت، یک داستان ابرقهرمانی آشنا است که مخاطبان بارها و بارها و خوب یا بد دیدهاند
معجزه آسا: افسانه لیدی باگ و کت
نوار (به انگلیسی :miraculous: tales of ladybug and cat noir) یک مجموعه انیمیشنی ابرقهرمانی است که با مشارکت چند کشور در فرانسه ساخته شدهاست. این مجموعه دربارهٔ دو نوجوان پاریسی با نامهای مرینت دوپن چِنگ و آدرین آگرِست است که برای محافظت از شهر در برابر آکوماتیزها (انسانهای که توسط هاکماث (ارباب شرارت) شرور شدهاند) به ترتیب به ابرقهرمانان لیدی باگ (دختر کفشدوزکی) و کت نوار (گربه سیاه) تبدیل میشود. این مجموعه بهطور مشترک توسط استودیوهای فرانسوی زگ تون و متود انیمیشن تولید شدهاست. از دیگر کمپانیهای مشارکت کننده در این تولید مشترک توئی انیمیشن، اس.ای.ام. جی انیمیشن، اس. کی برودبند، دی آگوستینی، تیاف۱، میدیوان تماتیکس، کمپانی والت دیزنی فرانسه، کانایز موبو و شبکه سیستم پخش آموزشی کرهجنوبی ای.بی. اس قابل اشارهاند